تبليغاتX
می خواهم زندگیم را بسازم
می خواهم زندگیم را بسازم
 
       

دارم میرم تو دهن شییییییییر

سلام دوستان خوبین؟خوش میگذره؟

زندگی به کامه؟

من و شوشو هم خوبیم امروز آخرین روز کاری من بود فعلا دیگه نمیرم سرکار تا اول مهر ببینم چطور میشه

فردا دارم خوابگاه تا ۲۵ تیر که امتحان دارم

امشب با شوشو رفتیم ولگردی رفتیم نمایشگاه صنایع دستی و باز یه گلدون خریدم البته واسه خواهرم

کلی هم مسخره بازی در آوردم وقت خدافظی کلی هم خندیدیم آخرش شوشو به ززززززززوووووووووووور منو انداخت تو خونه و خواهرمو صدا زد و گفت بابا بیاین منو نجات بدین خدا صبرتون بده بیا ببرش داخل اینو 

خییییییلی دلم گرفته و هنوز نرفته احساس دلتنگی دارم واسه امتحانامم شدییییییید دلشوره دارم واسم دعا کنین لطفا(دلم نمی خواد شرمنده شوشو بشم)

تا ۲۸- ۲۹ نمی تونم آنلاین شم احتمالا  دوستون دارم می بوسمتون و تا بعد از امتحانام  خدانگهدار

پی نوشت : ساناز جونم مرسی از بابت فایل خیلی لطف کردی عزیزم راستی من آدرستو گم کردممم

 

سلام من اومدمممممممم

خوبین همه؟احوالات؟

من خوبم فقط یه کمی خوابم میاد و یه خورده هم استرس امتحان دارم

خوب اول بگم که من یه درس 3واحدی نرفتم سر جلسه و خیلی شیییییک حذفش کردم آخه خیییییییییلی سخت بود خوب طراحی الگوریتمممممم

ولی در عوض به شوشو قول دادم بقیه درسامو با نمره خوب پاس کنم

بعدش دیگه اینکه قراره دیگه نیایم سر کار یه مرخصی دو ماهه اجباری

این یعنی 2ماه بی پولیییییی و فقر و فلاکت و اختلاف طبقاتی و کارتون خوابی وایدز و اینا ...

تازه بعد از 2 ماهم معلوم نیست چطور بشه

اینم یعنی که باید یه فکر اساسی بکنیم و بگردیم یه جا پارتی مارتی پیدا کنیم

شما کار سراغ ندارین ؟ تو آشپزخونه ای – مراقبت از سالمندی چیزی چون شدیدا پول لازم داریم

خوب آبروریزی بسه دیگه

پنج شنیه ظهر با خانواده شوشو وخواهراش رفتیم باغ جاتون خالی خوش گذشت تازه شبم همونجا خوابیدیم خواب که چه عرض کنم تاساعت 4صبح بیدار بودیم

کلی شنا کردیم و سیاه سوخته شدیم کلی هم خنده وشوخی و حکم و بی دل و کباب و ...

فقط حیییییییییییییف که من فرداش بنا به دلایلی دیگه نتونستم شنا کنم و کلی دلم آب شد و کلی هم دلم درد گرفت

خلاصه اگه چند وقت دیگه تو اخبار شنیدین یا جایی خوندین یه بچه ای به دنیا اومده نصفش قورباغه است اصلا تعجب نکنین اصلا هم ترس نداره  بدونین بچه منه واثرات شنای اون روزه

خلاصه جاتون خالی همه چی خوب بود ولی یهو سر یه چیز الکی الکی منو شوشو قهر کردیم ومنم کلی دلم شکست و رفتم تههههههنایی زیر آلاچیق خلوت کردم و کلی اشک ریختم یهو شوشو اومد پیشم و اولش با لحن تندی هی می پرسیدآخه چته مشکلت چیه چرا اینجوری می کنی ؟

منم هیچی نمیگفتم و فقط گریه می کردم ولی یهو مهربون شد و بغلم کرد و بوسم کرد وهی با مهربونی میپرسید خوب چرا ناراحتی چرا گریه می کنی و منم دیگه هق هقم بلند شد و هی من تو بغلش گریه کردم و هی اون نازم کرد و بوسم کرد تا آروم شدم و رفتیم نشستیم زیر درخت و حرف زدیم و دوباره عشقولانه شدیم شدیییییییییید

بعدش هم دیگه هی شوشو بهم میرسید و رفتیم یه چند تا عکس انداختیم و همش بقیه به عشقمون غبطه می خوردن

خلاصه در کل خیلی خوب بود جاتون خالی

دیشبم شام با شوشو رفتیم بیرون و همین جوری که توپارک نشسته بودیم و پتزا میخوردیم یه پسرجوونی هم سن و سال شوشو اومد و گفت یه تیکه نون ندارین بدین به من (از قیافش معلوم بود که شدید معتاده)

شوشو هم گفت نه نداریم

منم وقتی اون مرده رفت کلی دلم سوخت و شوشو رو دعوا کردم که چرا بهش چیزی ندادیو کلی عذاب وجدان انداختم به جونش

خلاصه غذا کوفتمون شد کلی در مورد فقر و اختلاف طبقاتی و عدالت و حکمت خدا بحث کردیم و غم اغیار خوردیم و آخرشم نفهمیدیم چرا یکی باید به نون شب محتاج باشه و یکی دیگه غرق در پووووووووووولو نازو نعمت ...

شوشو معتقد بود که جوونه سالمه چرا کار نمی کنه دنبال لقمه آماده می گرده و از این حرفا ...

البته شوشو خییییلی دلسوزه مطمئنم ته دلش به حال اون مرده میسوخت

 

آخه نصف پتزاشم نگه داشت که بهش بده ولی خوب دیگه پیداش نکردیم

امروزشوشو درگیر کارای انتقالی منه واسه دانشگاه

زنگ زدم دانشگاه قسمت نقل و انتقالات که در مورد مدارک لازم یه  سوال کنم میگه خانم زنگ نزن به من و قطع می کنه دلم می خواست دم دستم بود و ج....ش می دادم و لهش می کردم انقد که اعصابمو خورد کرد مرتیکه احمقققققققق مفت خور حروم خور ایشاللا که حرومه حقوقش

برم تا بیشتر ازاین حرفای بد بد نزدم

 سلام سلام صد تا سلام خوبین دخترا؟

انگار من تنبل ازتر از همه بودم و آخر از همه اومدم بگم چی کادو گرفتم

خوب شوشو بایه دسته گل رز سفید اومد خونمون البته اون دسته گل واسه مامانم بود نه من

خاله ام هم خونمون بود و شوشو عین یه داماد مادر زن دوست گل رو داد به مامان و با یه انگشتر و روز مادر و خاله و خواهر واینا رو تبریک گفت آخر سر یادش اومد که اییییییوااای روز زن هم هست و کادو منم داد یه سکه بهارآزادی تو یه جعبه قشنگ که با سلیقه خودش توش گل گذاشته بود و کلی خوشکلش کرده بود...مرسی عزیزم

بعدشم کادوی فارغ التحصیلی خواهرمو داد که اونم یه پلاک طلا بود

بعدشم رفتیم خونه شوشو اینا و کادوی مامان شوشو رو دادیم(یه انگشتر عین اونی که واسه مامان خودم خریده بودیم) و کلی ماچ مالی و اینا و مامان شوشو هم به من یه پارچه مانتویی داد که قرار شد زحمت دوختش رو هم خودش بکشه

اینم کادوی شوشو ببینیننننننننن

 

 

زن...

آنگاه خدواند جهان را و خورشید و ماه و ستارگان و تپه ها و کوهها و جنگلها و سر انجام مرد را آفرید،به آفرینش زن پرداخت.                 

پیچکها ،لرزش و جنبش علف ها ،سستی نی ها ،نازکی و لطافت گلها ،سبکی برگها،تندی نگاه آهوان ،روشنی پرتو خورشید ،اشک ابرهای تیره،نا پایداری باد،ترس و رمیدگی خرگوش،غرور طاوس،نرمی کرک،سختی الماس،شیرینی عسل، درندگی ببر،گرمای آتش،سردی برف،پرگویی کلاغو صدای کبوتر را یکجا در هم آمیخت و از آن زن را آفرید و او را به مرد داد .

روزگار مرد سرشار از خوشبختی شد،زیرا این وی کسی را داشت که انباز(شریک) خوشی ها و شادهایش باشد. با این همه، پس از چندی مرد روی به درگاه خدای آورد و گفت:خداوندا !این موجودی که به من ارزانی داشته ای،زندگی مرا تیره وتار کرده است.یکسره پر چانگی میکند و جان من را به لبم رسانده است.هرگز مرا

تنها نمی گذارد.توجه دایمی می خواهد.بیهوده فریاد می کشد و همیشه تنبل است من آمده ام او را پس بدهم،چراکه نمی توانم با او زندگی کنم.

خداوند زن را پس گرفت.  هشت روز گذشت.  آنگاه مرد به درگاه خداوند آمدوگفت:

خداوندا !  از روزی که زن رفته،زندگی من پوچ وتهی شده است. به یاد می آورم که او چگونه با من می رقصد و می خندید و زندگی من را سر شار از لذت می خواست. به یاد می آورم که او چگونه بر من خود را می آویخت ،و آنگاه که خورشید پنهان می شد و تاریکی پیرامون من را فرا می گرفت ،زندگی من چه آسوده و شیرین می گشت .

یک ماه گذشت . دوباره مرد به آستان خداوند آمد و گفت : پروردگارا من نمی توانم او را بشناسم و رفتارش را دریابم ،اما می دانم که او بیش از آنکه مایه خوشبختی من باشد مایه رنج و آزار من است.

خداوند پاسخ داد :  (( به راه خود برو و آنچه که نیک است ،به جای آر))

مرد شکوه کنان گفت : اما من نمی توانم با او زندگی کنم

خداوند گفت :  ((  و بی او هم نمی توانی زندگی کنی))

(از افسانه های کهن سانسکریت )

روزتون مبارک دوستای گلم

پی نوشت : این متن دیروز با ایمیل به دستم رسید که متاسفانه سرعت اینترنت افتضاح بود و نتونستم آپ کنم واسه همین امروز گذاشتمش

 

روز مادر

ممنونم شوشو تبریک خییییییییییییلی قشنگی بود هم واسه من هم واسه مامانم

از خوشحالی دارم گریه می کنم



صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29

پیوندها
مريم بانو
خانه ی دوستی(مهسا خانوم)
دختر 20 ساله
زن سی ساله
خانواده عجیب من
قصه‌ی زندگی مستانه و متین
تارا نویس
شاید...خونه ی ما
"پــــــیــــــچـک"
من و آرش(هانیه جونی)
ماه خانوم
مهربون من
کوکو خانم
آریانای عزیز
عروس
هلن عروووس هیتاسب
خانوم خونه



  RSS  
پرشین وبلاگ